دو بیتی حکیم عمر خیام



این قافله عمر عجب می گذرد///دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری///پیش آر پیاله را که شب می گذرد

شعر


روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب این نقطه که به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاده مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

عشق آن است که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازی است حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است